شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد

212

درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )

قدرت خاندان بنى اميه در اين شهر كاملا ريشه‌دار و عميق است و آنها از حمايت همه‌جانبهء مردم به خوبى برخوردارند . اكنون خاندان اسير حسين عليه السّلام بناست به چنين شهرى وارد شوند و براى مدتى در آن به سر ببرند . با اين حساب ، به خوبى مىتوان پيش‌بينى كرد كه شهر شام چگونه از اين كاروان استقبال خواهد كرد و در شرايط دردناكى اهل بيت وحى را در ميان خود خواهد پذيرفت ؛ مردمى كه مىشنوند حكومت مورد حمايت آنان با يكى از خطرناك‌ترين و سر سخت‌ترين دشمنان سابقه‌دار خود به نبرد برخاست ، ولى « به اصطلاح » پيروز شد ، مردان آنها را كشت و زنان و كودكان آنان را اسير كرد و به شام آورد . طبيعى است كه آن مردم با اين اسرا چگونه برخوردى دارند و آنها را چگونه به سرزمين خويش مىپذيرند ! بنابراين ، شگفت‌انگيز نيست اگر در تاريخ مىخوانيم : « هنگام ورود اهل بيت پيغمبر در شام ، مردم لباسهاى نو بر تن كردند و شهر را با بهترين صورت زينت دادند . خوانندگان و نوازندگان در همه جا مشغول نواختن و خواندن شدند . خوشى و شادمانى چنان مردم را فرا گرفته بود كه گويا شام يكپارچه غرق در سرور است » « 1 » . موقعيت حكومت فرزند معاويه در هنگام ورود اسرا به شام از هر نظر به حدّى محكم بود كه اگر يك سپاه مجهز و نيرومند با ساز و برگ نظامى كافى مىخواست در آن شرايط بر آن شهر مسلط شود و شام را در اختيار بگيرد و قدرت يزيد را متزلزل سازد ، امكان‌ناپذير بود . تنها سپاهى كه با تجهيزات خاصّ خود مىتوانست در مركز ثقل قدرت ، يعنى شام ، نفوذ كند و حكومت دودمان ابو سفيان را به سقوط تهديد نمايد ، همان سپاهى بود كه حسين بن على عليه السّلام آن را به سوى شام فرستاد . سپاهى كه هنگام حركت از مكه آن بزرگوار فرموده بود : « خداوند مىخواهد اين زنان و كودكان را اسير ببيند » . اكنون سرّ اين اسارت روشن مىشود و اين سپاه با سلاحهاى معنوى و غير قابل رقابتى كه در اختيار دارد ، يعنى با همان ريسمانهايى كه به بازو و غل و زنجيرهايى كه در گردن دارند - مهمتر از آن با آن زبان گويا و منطق رسايى كه دارند - چنان وضع ثابت و محكم يزيد را در هم ريخته و دچار پريشانى ساختند كه براى حكومت بنى اميه قابل پيش‌بينى نبود . اكنون خواهيم ديد كه قافلهء اسيران يعنى سپاه بسيج‌شدهء حسين بن على عليه السّلام ، چگونه

--> ( 1 ) - ناسخ التواريخ ، احوال سيد الشهداء ( ع ) ، ج 3 ، ص 119 .